تبليغاتX
جهاد دانشگاهی یزد (رستاخیز )
 

خانم خواجه افصلی این اخمات مارو کشته

اصولا امور مالی باید یه جور با دانشجو کنار بیاد که نه دانشگاه بسوزه نه دانشجو

یادش بخیر دانشگاه قبلی میرفتی امور دانشجویی انقد راهنماییت میکردن که اقا بالاخره یه جور مشکل برطرف شه - اینجا میری یه جور میزنن ذوق ادم انگار دانشگاه مال خودشه

من نمیگم برا خودت دردسر درست کن ها اما زخم دگر مزن به من مرهم اگر نمیشوی ... 

 

+ نوشته شده توسط Mr-zero در سه شنبه سیزدهم دی 1390 و ساعت 2:12 |
 

لسان لسان لسسسسسسسسسسسسان حالمو بگیری حالتو گرفتم 

خدا کنه با تو مجبور نشم درس بردارم

چی از جون من میخوای لسان

لسان برو کنار

 

هنوز یه نفرم باهات درس نگرفته

عین فیلسوف و سوال
این قدر پاپیچم نشو لسان!!

گربه هم استاده
رود هم  استاده
سنگ هم استاده
می گی نه؟ می گی نه؟
خب دم گربه رو لگد بکن ببین چجور عین تو اعصابش خورد میشه!
سنگ و صیقل بده  سختیشو که از دست نمیده!
اگه وارونه اش کنی , شکل یک صفر می شه
خمره رو خرد بکنی خاک می شه
خاک هم استاده , باد هم  استاده
ار بخوای به آشیون یه کلاغ نزدیک بشی
و به جوجش دست بزنی چشمتو درمی آره  !
همچی قارقار می کنه
که انگاری دختر شاه پریون
سر هفتا دختر , یه پسر کاکل زری زائیده...

درست مثل تو  که انگار دانشگاه ارث باباته


کز کردی تو شونه هات و خودتو می بینی لسان جون..!
پرده پنجره چشماتو
وردار و ببین دنیا را , دیدنیه!!
چشم ما رفتنیه! زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده...
این جهانی که همش مضحکه و تکراره!
ده دوازده دان به دانشجو چه تماشا داره؟...
دیده ام دیدنی دنیا را.....
چرخه و چرخشه و پرگاره!!
خیابون مهمتر از پاهای " ژان پل سارتره "
منظورم رفته و جای رفته
چمن از نگاه " پابلو نرودا " جدیدتره!
منظورم سیر و منزلگه سیر
سیستم اموزش  انتخاب واحد
لذت جویدن و مزهء " کافکا " را خنثی کرده

+ نوشته شده توسط Mr-zero در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 و ساعت 19:50 |
 

 

با عوض شدن و اومدن رئیس جدید انگار دانشگاه داره از اول نصب میشه ...

بوفه رو که انگار با راکت زدن ...

میبینم که دارین وسط حیاط کلاس میسازین جا کم اوردین دارین میرین تو پیام نور  ها

 

+ نوشته شده توسط Mr-zero در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 و ساعت 19:18 |
 

 

هوت هوت  داریم میایم ها

دیدیدم نبودیم خوب بچه ها  چیک تو چیک شده بودن میری رو پل برا من عکس میندازی (خدات شکر )

کلا چرا این تیرپین بچه های ما نمیدونم (خدا حفظتون کنه بالاخره )

جشن میگیرین کلا به سر به به

 

من اومدمممممممممم جهاددددددددددددددددددددددد 

من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم

+ نوشته شده توسط Mr-zero در پنجشنبه دهم شهریور 1390 و ساعت 21:4 |
 

 

اقا من یه نظری دارم میگم دانشگاه که خیلی بزرگه یه پورسانتی بدین دانشجوها تبلیغ کنن به عنوان پارکینگ عمومی سالن امفی تئاترم اجاره بدیم برا مراسمای خیر (بیشتر عروسی بزن برقص ...)

اقای ق ز برگشتم دانشگاه حالتو میگیرم 

چقدر دلم تنگ شده و چقدر دلم تنگ نشده برا جهاد میام میام بله بله برمیگردم

یخورده ذهنم ادبی شده یکم شعر مینویسم قبل از ورود به جهاد شاید اینجور فکرو میکردم چی دارم میگم  بهرحال این تیکه شعر به احوالاتم در این روزها نزدیکه

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش به روی خاك كشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
كه عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

 

مرسی از نظرات دوستان نظراتون خیلی تاثیر داره تو  نوشتنم

+ نوشته شده توسط Mr-zero در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 و ساعت 17:2 |
 

از اون در دانشگاه میایم توو خدا رو شکر نگهبانی که نداره کارگره میگه اینجا چی می خوای  ؟!

میگم دانشجوم میگه خوب میتونی بری !!!!

دانشگاس داریم ؟ 

+ نوشته شده توسط Mr-zero در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 13:6 |
 

استاد از خارج بلند کرده اورده بعد کارش اینه که از وقتی میاد سرکلاس ۲۰ دقیقه اول رو فقط تحقیر میکنه ۳۰ دقیقه اخرم از فتوحاتش تو خارج میگه 

دانشگاس داریم ؟

+ نوشته شده توسط Mr-zero در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 13:0 |

30 مگ رو کردن 200 مگ سایت دختر پسرارو جدا کردن !!!!!!!!!!! دانشگاس داریم؟

+ نوشته شده توسط Mr-zero در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 و ساعت 3:1 |

اقا یه زحمتی بکش این  این عکس خفن ساختمون قبلی رو بردار

این  فرهنگیا که را به را از این  جلسات و سخنرانی های امفی تئاتر ساندیس بده عکس میگیرن

4تا عکس از دانشگاه و اردو ها بزارن تو سایت فردا روز یکی گفت دانشگاتون چه شکلییه یه عکس باشه نشونشون بدیم

 

از این خطا خسته شدیم

 

404 error
Page Not Found

Sorry, but the requested link appears to be broken, or does not exist.

+ نوشته شده توسط Mr-zero در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 و ساعت 3:1 |

نیست دانشگاه چند هزار هکتاری میشه که همشو اسفالات کردن پارکینگش کردن

من نمیدونم این ایده ها رو کدوم ... میده

اخه جا اینکه 4تا درخت بکارید 2 تا صندلی بزارید دانشجو بشینه  

من فقط حال میکردیم وقتی اون یارو با عشق اسفالت میریخت و دانشجو ها هم رد میشدن خوشحال گویی که بهشت رو بهشون دادن ...

+ نوشته شده توسط Mr-zero در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 و ساعت 3:0 |


Powered By
BLOGFA.COM